آینده
هشت سالم بود
که مادر قفس قناری ها را گشود
و رفت که صورتش را بشوید
همان روزها که برادرم
از صفهای نان بی دوچرخه اش برگشت
و خواهرم
عروسک لاغرش را
با دختری دوره گرد تقسیم کرد...
و من که فقط نقاشی تفنگ بلد بودم
از روی آتشی پریدم که با شمشیر های چوبی دست سازم گٔر گرفته بود....
آن سال با تمام عیدی هام کاغذ و مداد خریدم
و انگشت های کشیده ام را وقف هنری کردم که پدر آرزو داشت
این روزها
- تقریبا تمام غروب ها -
مادر دلتنگ قناری هاست .
برادرم -احمد-
سالهاست که از هر صفی پرهیز می کند
خواهرم عروسک هایش را به گاوصندوق سپرده
و من
منی که سیاه ترین آینده ی کودکی ام هستم
انگشتهای کشیده ام را به کودکان کار قرض داده ام
تا سیگار بکشند...
و گاه به سربازان شکاک
تا بی تامل ماشه را بچکانند...
و گاه به زنهایی که می خواهند زودتر
دکمه ای را باز کنند.
پدر
تمام آرزوهایش را در قمار شرافت باخت
و من تمام دلم را
در ازدحام علامت سوال ها
در دستی که هنوز به نبودنش فکر می کنم
و در نوازش گیسوان عروسکی که مادرم میگفت:
برای پسر ها بد است!
این منم
تلخ ترین احتمال کودکی ام
که بیشتر از همه دلم برای شمشیرهای چوبی دست سازم شکسته است
این منم
عضو هلالی خونین
که برای پایان زمین
در نبود بهانه ای دندانگیر
به تمام احتمال ها چنگ می زند:
به نهنگ های به گل نشسته
به یخهای قطب که آبستن سیل دیگری است
به تروریست هایی باعصای سفید
به تاریخ انقضای بشر
و به شهاب بزرگی که چندی است
به سوی زمین شلیک شده است...
و حتی به خودم
به سیاه ترین آینده ی عبدالمهدی نوری!