مرگی از ریشه مردی
دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۱ ب.ظ
هیچ در آتش خود دیده ای آیـــا دل خود را؟
هرگز از خون دلت باز سرشتی گل خود را؟
بعد یک عمر نشستی سر باغت به تماشا
تا فقط زل بزنی سوختــــن حاصل خود را؟
فالی از خواجه بگیری و ندانی که چگونه
تا بر پیر مغانش ببری مشکل خود را؟ *
شده تسلیم خروشانی دریا شوی آنقدر
که فرامـــوش کنی امنیت ساحل خود را؟
نه تو مرد سفر عشق نبودی، زن نامرد
تا ببازی و بسازی و بسوزی دل خود را!
عشق مرگی است که از ریشه مردی است!فقط من
دوست تر داشتم از جان خودم قاتل خود را!
....
عبدالمهدی نوری
....
*مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش...(لسان الغیب)
۹۴/۰۴/۲۲