غربت
سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۶ ب.ظ
غربت غمی است در غزلی جاری
وقتـــــی به ترک دست تو ناچارم
وقتـــــی تو می روی و نمی دانم
باید که را به دست که بسپارم؟!
غربت همین دلی است که می گیرد
چــون کودکــان بهــــانه ی دستت را
احساس بی تفاوت چشمانی است
کــــه پلک - پلک دوستـــــشان دارم
این چشمها چقدر عطش می ریخت
در کاســه ی سفالـــی دستــــانت
اما همیشــه تشنــه تــرت کــــرده
چشمی که بر کویر تــــــو می بارم
چون شاعران از سخن افتاده
یــا ماهیــان در لــــجن افتاده
با بوسه هایی از دهن افتاده
از زندگی -بدون تو - بیـــزارم
من می تراشم اسم خودم را بر
یک سنگ قبــر یـــــــا دل تو آخر
مـــن تیشه ارث برده ام از جدم
ایــن سنگ دل نمی دهد آزارم!
اینـــــقدرها هدیه خوبی نیست
قلبی که ایستاده ســـــر راهت
می دانم اینکه می شکنی، اما
بگــــذار در مسیر تـــــو بگذارم !
عبدالمهدی نوری
۹۴/۰۴/۲۳