عشق از مرگ هم کشنده تر است

اشعار و نوشته های عبدالمهدی نوری

عشق از مرگ هم کشنده تر است

اشعار و نوشته های عبدالمهدی نوری

این صفحه مختص به اشعار و نوشته های عبدالمهدی نوری و موضوعات مرتبط می باشد.
انتشار الکترونیکی مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
مشتاق نظرات منتقدانه عزبزان هستم

بایگانی
آخرین مطالب

۲۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

هیچ در آتش خود دیده ای آیـــا دل خود را؟ 
هرگز از خون دلت باز سرشتی گل خود را؟


بعد یک عمر نشستی سر باغت به تماشا 
تا فقط زل بزنی سوختــــن حاصل خود را؟


فالی از خواجه بگیری و ندانی که چگونه 
تا بر پیر مغانش ببری مشکل خود را؟ *


شده تسلیم خروشانی دریا شوی آنقدر
که فرامـــوش کنی امنیت ساحل خود را؟


نه تو مرد سفر عشق نبودی، زن نامرد 
تا ببازی و بسازی و بسوزی دل خود را!


عشق مرگی است که از ریشه مردی است!فقط من 
دوست تر داشتم از جان خودم قاتل خود را!

....
عبدالمهدی نوری
....

*مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش...(لسان الغیب)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۴:۰۱
abdolmahdi nouri

گر چه مویت دلیل قلب من است
تا به بالاترین یقین برسد
من یقین دارم اینکه روسری ات
آمده تا به داد دین برسد!


راه ابریشم است موهایت
کاروان کاروان دلم رفته
از هزاران خطر گذر کرده
یک غزل مانده تا به چین برسد!


آه از آخرین غزل وقتی 
عشق از مرگ هم کشنده تر است
او نخواهد گذاشت آبی خوش 
بر جگر های آتشین برسد


روی کاغذ به پیش می رانم 
ناخدای غزل منم... اما
قایقی کاغذی چه خواهد داشت
چون به امواج سهمگین برسد؟!


عشق "سارای" را به یاد آور 
در لباس عروس شعله کشید
دل به دریا زد و ارس نگذاشت 
جسدش هم به " آیدین " برسد!


عبدالمهدی نوری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۵۹
abdolmahdi nouri

هشت سالم بود
که مادر قفس قناری ها را گشود
و رفت که صورتش را بشوید
همان روزها که برادرم
از صفهای نان بی دوچرخه اش برگشت
و خواهرم
عروسک لاغرش را
با دختری دوره گرد تقسیم کرد...
و من که فقط نقاشی تفنگ بلد بودم
از روی آتشی پریدم که با شمشیر های چوبی دست سازم گٔر گرفته بود....
آن سال با تمام عیدی هام کاغذ و مداد خریدم
و انگشت های کشیده ام را وقف هنری کردم که پدر آرزو داشت
این روزها
- تقریبا تمام غروب ها -
مادر دلتنگ قناری هاست .
برادرم -احمد-
سالهاست که از هر صفی پرهیز می کند
خواهرم عروسک هایش را به گاوصندوق سپرده
و من
منی که سیاه ترین آینده ی کودکی ام هستم
انگشتهای کشیده ام را به کودکان کار قرض داده ام
تا سیگار بکشند...
و گاه به سربازان شکاک
تا بی تامل ماشه را بچکانند...
و گاه به زنهایی که می خواهند زودتر
دکمه ای را باز کنند.
پدر
تمام آرزوهایش را در قمار شرافت باخت
و من تمام دلم را
در ازدحام علامت سوال ها
در دستی که هنوز به نبودنش فکر می کنم
و در نوازش گیسوان عروسکی که مادرم میگفت:
برای پسر ها بد است!
این منم
تلخ ترین احتمال کودکی ام
که بیشتر از همه دلم برای شمشیرهای چوبی دست سازم شکسته است
این منم
عضو هلالی خونین
که برای پایان زمین
در نبود بهانه ای دندانگیر
به تمام احتمال ها چنگ می زند:
به نهنگ های به گل نشسته
به یخهای قطب که آبستن سیل دیگری است
به تروریست هایی باعصای سفید
به تاریخ انقضای بشر
و به شهاب بزرگی که چندی است
به سوی زمین شلیک شده است...
و حتی به خودم
به سیاه ترین آینده ی عبدالمهدی نوری!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۵۰
abdolmahdi nouri

در خانه، پشت میز کارش، یاد دریا کرد
پشت سر هم دکمه های خسته را وا کرد


دلتنگی اش را بر تن شن ها نوشت اما
دریا حروفش را به دست موج حاشا کرد


اصلا چرا نام تو را باید به دریا گفت؟
"حتی نباید عشق را با خویش نجوا کرد"


با ماهیانش که فقط نام تو را بر لب...
با این جسارت ها چرا باید مدارا کرد؟!
...
دل زد به دریا، غرق شد در عطر موهایت
خود را به جرم مستی اش تسلیم دریا کرد


شاید بسازد باز حس آن شبی را که
یک زن تنش را ذره ذره در دلش جا کرد


اما نمی شد حس آغوش تو را حتی
یک لحظه از امواج سرگردان تمنا کرد

....
می خواست در دریا بمیرد، مثل قو ... اما
خود را کنار عکس تو ... در خانه پیدا کرد!


عبدالمهدی نوری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۵۰
abdolmahdi nouri

چنـان گریـه کـردند اَهـالی ِ ده رفتنـــم را
که یعنی ندارد کسی چشم برگشتنم را


دلم خون، ولی با گلویی پر از گـِل چگونه
رسانم به گوش کــر عابران شیـــونم را؟


فقط قصه ای را شنیدید و چون قصه بردید
بـرای شفـای پــــــدر، بــوی پیراهنــم را!


مــزار پــدر بود و دلـتنگـی مــادری کــه 
در آغوش خود می کشد خاطرات تنم را


نه!رو برنگردان همین سمت بنشین و بگذار
ستــون های دینت ببیند ترک خوردنـــم را !


فقط سرخ مایل به تزویر داری و هر روز
به کاخت کشیدی تصاویر جان کندنم را...


که من روی مین های آماده خنثی شدم یا
که خمپاره ای کور ، کنده ســر و مـدفنم را


مـرا روی جفرافیــای جهـانت کشیـدی
به بازی گرفتی عجب تکه های تنم را!


عبدالمهدی نوری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۴۶
abdolmahdi nouri

خــــــدا کــجاست ببیند در ایــن تباهــی ها
چه سرنوشت بدی داشت سر به راهی ها؟


و یا کجاست ببیند دروغ های بزرگ
نشسته اند میان دل ِ گواهی ها؟


کجا سپیدی مان را به صفحه ها دادیم
که رنگ داده به اخبارمان سیاهی ها؟


اسیر دست سیاهی است شهر و زندانش 
به تنــگ آمـــده از آه بــی گنــــــــاهی ها


نتــرس ای دل خــونیــن از آستــان ریـــــــا!
تو سالهاست گذشتی از این دو راهی ها!


مرا معاف کن از دست بوسی حَضَرات
کــه الــتـــزام نـدارم به اشتبــاهی ها!

...

نهنگ پای دلش ماند و تن به ساحل داد
که آب ِ تیـره بمــاند بــرای ماهــی ها...



عبدالمهدی نوری

پی نوشت :
دعوت شدیم و به عذری "نه" گفتیم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۴۴
abdolmahdi nouri

فرودگاه پر از درهایی است 
که اگر مسافر نباشی
آژیر قرمز می کشند
و خیابانها 
مطابق معمول در آخرین قرار
خلوتند و چراغ ها سبز

از تمام سامانه های جدایی 
تنها
ایستگاه قطار مناسب است
پنجره های بزرگ 
سهم بیشتری از جدایی را
به چشم سرازیر می‌کند 
انقدر که اگر سرریز شود و
ایستگاه را اشک ببرد
باز برنامه حرکت هیچ قطاری 
تغییر نخواهد کرد...
اصلا لوکوموتیو خود 
بهترین مجوز دود کردن است
و هوهوها یش
آه ه ه... بگذریم

سهم من
فرودگاه و خیابان و ایستگاه قطار نیست
من 
در پرچمی از صلح و سکوت
وقتی دوستانم سیاه پوشیده اند
خواهم رفت...

"عبدالمهدی نوری"


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۴۲
abdolmahdi nouri

به شاهرگ زده ام بی هوا و میگویم :
خلاص می شوم امشب به لطف چاقویم!

چگونه قطع کنم دست پیچکی را که 
به سینه ام زد و پیچید دور بازویم؟ 

سرم به شانه ی خورشید می رسید اگر
نمی زدند رفیقان تبر به زانویم!

چنان نواخته این روزگار قلبم را
که تار-تار سپیدی نشسته بر مویم!

چه رفته است براین زندگی که بعداز تو
به مرگ فکر کنم، عاشقانه میگویم !

هزار راه رسیدن به عشق را بلدی !
چراکه تک تکشان را تو بسته ای رویم!

دلم خوش است که جای خودت،خداوندت 
غم _ نداشتنت را نشانده پهلویم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۳۹
abdolmahdi nouri

غروب، هلهله در کاخ شامیان پیچید
عروس خانه ی خورشید در عزا رقصید!


غریب بودی و در آخرین نفس دیدی
زنی که خون تو را ریخت، رخت نو پوشید!


حروف از پس این درد بر نمی آیند 
سکوت تلخ تو را تشت خون فقط فهمید...


سکوت ارثیه ی خانوادگی تو بود
عجیب نیست که حتی زمین تو را نشنید!


هنوز کوچه ی تشییع مادرت می سوخت
که تیر- تیر به تنهاییت زنی خندید!


و تیر-تیر به تابوت تو تنت را دوخت
کمان تیره ی ابری که ماه را بلعید!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۲۵
abdolmahdi nouri

این فرق شکافته 
کنایه ای است به تنها شکاف کعبه
و این جوشن بدون پشت
یادگار فرمانده ای
که پشتش به میمنه ی مکر و میسره ی جهل
گرم نبود!
و شمشیر تو
اعجاز خداوند است
در سرسختی جهل
که حتی به تیغ تو بریده نخواهد شد...
تاریخ تمدن را ورق می زنم
هیچ حاکمی از تمام بیت المال
تنها آهنی تفتیده در دست برادر 
نداشته
و هیچ مسلمانی 
غیرتی _ خلخال زنی یهودی نبوده است...
جز همین غریبه که شبهای یتمیمی شهر را 
به دوش کشید و گذشت
من اما کوچه ها را تاب نمی آورم! 
چگونه از کوچه ها بنویسم
وقتی چند سطر قبل 
غیرتت را گریستم؟!
داغ این کوچه ها شعرم را خواهد سوخت...
اصلا کدام قالب کهنه
کدام بحر عروضی
کدام قافیه ی سخت
برای این همه غربت مناسب است؟

به صحرا میزنم
شنیده ام درد های چاه کنی
نخلستان ها را زنده کرده است
چاه ها پر آب تر شده 
و فرشتگان مناجات جدیدی بلد شده اند...
بلند مرتبه ناما!
جای انگشتری 
که در نماز بخشیده ای
در این جهان خالی است
و قرن هاست 
تیر از پای کسی 
ایستاده به نماز 
نمی کشند!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۲۲
abdolmahdi nouri